close
تبلیغات در اینترنت
اثاث کشی و نوروز 93 و خاظرات زیبای بهبهان ( اولین نوروز آتریسا جوون )
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers

سلام سلام بالاخره امروز مامی جونم وایمکس خرید و نتمون وصل شد آخه الان دو ماهی میشد که خونمون رو عوض کردیم نتمون قطع شده بود آخه خونه جدیدمون تلفن نداشت توی این مدت هم مامی جونم همه عکس هام و آماده کرده تا یهویی همه رو بذاره

کلی درگیر اثاث کشی بودیم منم خیلی به مامی جونم کمک کردم و اصلا اذیتش نکردم تا بتونه کارهاش و تند تند انجام بده و واسه اولین بار هم من تو خونه ی جدید موقع اثاث کشی سرما خوردم آخه توی اتاق خوابیده بودم ولی بخاری روشن نبود و هوا هم خیلی سرد بود و منم سرما  خوردم البته زود خوب شدم. این هم اولین عکس من موقع اثاث کشی

اثاث کشی

بالاخره اثاث کشی تموم شد و حالا مامی جونم و بابایی گلم درگیر مسافرت عید نوروز بودن که چیکار کنیم با هواپیما بریم یا با ماشین، خلاصه بابایی گلم ماشین خرید و با ماشین رفتیم سمت بهبهان که شهر خوشگل مامان جون و بابا جون مامی جون خودمه، لحظه ی سال تحویل به خونه ی مامان جون و بابا جون بابایی رفتیم و کلی خوش گذشت البته مامی گلم واسه خوش یمن بودن یه هفت سین خوشگل خرید و توی خونه گذاشت،همین اسب کوچولو

هفت سین ما  فردا صبح زود راه افتادیم به سمت تهران تا با دایی امیرحسین جونم بریم بهبهان وقتی رسیدیم تهران فوری پریدم بغل دایی امیرحسین و کلی خودم و واسش لوس کردم شب هم خونه ی دایی موندیم و صبح زود راه افتادیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم بهبهان تقریبا 9 شب شده بود که رسیدیم بابایی و دایی کلی خسته شده بودنمامان جون و بابا جون کلی انتظار کشیده بودن تا رسیدیم من فوری بغل باباجونم و مامان جونم رفتم و خودم رو لوس کردم بابا جونم یه بادکنک واسه من چسبونده بود که من خیلی ازش خوشم اومد مرسی باباجون

بادکنک خوش آمدگویی

بادکنک خوش آمد گویی

خیلی خوشحال بودم که باباجون و مامان جون رو بعد از کلی می دیدم، بابابزرگ و مامان بزرگ مامی رو هم دیدم خاله و دایی یوسف و دایی وحید ( دایی مامی) رو هم دیدم با دایی وحیدم هم خیلی جور شده بودم اونقدر که همش بغلش بودم،سمیرا جون و محمد هم که خیلی دوسشون دارم رو بالاخره دیدم زندایی روزیتا رو هم خیلی دوس دارم آخه همش با من شوخی می کرد و من رو می خندوند دختر دایی مامی جونم سارا جون رو هم دیدم با کوچولوهای دوست داشتنیش ریحانه جون و امیرحسین که خیلی دوسشون دارم سمیه جون دختر خاله مامی جونم رو هم دیدم که دو تا کوچولوی ناز، انیس جون و علی جون هم نانازی هاش بودن واااااااااااااای دلم واسه همه تنگ شدهعمه سهیلا و عمه فاطمه که مامی جونم بهشون میگفتن آبجی و عمه عشرت که عمه های مامی گلم بودن رو هم دیدم واااااااااااای یلدا و آیدا جون که خیلی دوسشون دارم هم دوباره دیدم بوس بوسروژینا جون نی نی الهام دختر عمه ی مامی جونم رو هم دیدم خیلی ناناز بود کلی با هم بازی کردیم، زهرا جون هم که خیلی دوسش دارم بالاخره دیدم خلاصه همه فامیلای مامی جونم که تا حالا ندیده بودمشون رو تو این سفر دیدم امیدوارم که سال خوبی واسه همه باشهدایی امیرحسین کار داشت و باید دو روزه به تهران برمی گشت واسه همین من همش بغلش بودم و هی مامی جونم از ما عکس می گرفت این لباس خوشگل رو هم مامان جونم واسم بافته، مرسی مامان جون

عید 93

عید93

عید 93

عید 93

عید 93این هم عیدی دایی امیرحسین جونمه

مررررسی بوس بوس

عیدی من

عروسک خوشگل رو هم منیر جون واسم فرستاده

میســــــی خاله

عیدی منباباجونمم کلی کتاب قصه که مامی جونم هر وقت واسم می خونه کلی ذوق می کنم و همراه با چند مدل تخته وایتبرد واسم خریده بود، مرسی بابا جون جونم

یادگاری های بابا جون 

دایی امیرحسین جونم واسه پنجم پرواز داشت واسه همین مامی گفتش که یه سفر بریم بندر تا دایی هستش، چهارم رفتیم بندر دیلم و باز هم من همش بغل دایی بودم و کلی خوش گذشت مامی و بابایی میگفتن که جنوب گرمه ولی من که اصلا متوجه گرمی هوا نشدم آخه امسال خیلی سرد بود و همش هم بارون می اومد

ناهار در راه بندر دیلم نوروز 93

 خلاصه پنجم شد و دایی امیرحسین جونم رفتش و من خیلی دلم واسش تنگ شد دایی جون تهران کار داشت آخه اول اردیبهشت یه همایش بزرگ داشتن که مسئولیت برگزاریش با دایی جون جون من بود واسه همین حتما باید می رفتش، مامی جونم سر سفره هفت سین لحظه ی سال تحویل یکی از دعاهاش این بود که ایشالله سال دیگه دایی رو با خانمش ببینه روزها تند تند می گذشت و من کنار باباجون و مامان جون کیف می کردم هر روز صبح که از خواب پا می شدم کلی با بابا جونم بازی می کردم تا موقعی که خسته می شدم و خوابم می برد خیلی دوستون دارم  هشتم بود که با بابا جون و مامان جون رفتیم سمت بندر گناوه و کلی خرید کردیم بابایی جونم دو تا صندلی بادی خوشگل هم واسه من خرید که خیلی خوشگل ان

خرید از بندر گناوه  ناهار رو هم بندر گناوه خوردیم و ساعت 6 بعد از ظهر به سمت دیلم رفتیم و اونجا هم مامی جونم کلی خرید کرد و بعدش رفتیم کنار دریا ولی هوا تاریک شده بود و مامی نتونست چند تا عکس خوشگل بگیره، دیگه دیروقت شده بود و داشتیم برمی گشتیم بریم بهبهان که یهویی مامی جونم گفتش که بریم با این سفره هفت سین خوشگل چند تا عکس بگیریم

سفره هفت سین در بندر دیلم

کم کم نوروز داشت تموم می شد، روز 13 بدر هم رسید ولی بهبهان همش بارون می اومد مامی گلم میگفتش که واااااااااااااااای امسال 13 بدر چی میشه با این بارون با نی نی کوچولو ( آتریسا جون ) باید چی کار کنیم، تو همین فکرها بودش که دایی وحید جونم زنگ زد و به مامان جون گفتش که دایی یوسف با یکی از دوستاش هماهنگ کرده که بریم باغ شون که سرپوشیده بودش، رفتیم و کلی خوش گذشت همه ی فامیل های مامان جون اونجا بودن و هر چقدر زمان می گذشت و هی بارون شدید می شد تعداد آدم های اونجا بیشتر می شدش

13 بدر 93

این هم دایی وحید عزیزم که من رو بغل کرده و کوچولویی که می بینین هم امیرحسین نوه دایی یوسف جونمه که من خیلی دوست داشتم باهاش بازی کنم 

13 بدر 93

ریحانه جون آبجی امیرحسین جونه، خیلی دوستون دارم 

13 بدر اونقدر خسته شده بودم که توی اون شلوغی خوابم برد و مامی من و به این اتاق آورد تا بخوابم 

13 بدر 93 




درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : خاطرات نوروز , عید نوروز 93 , اولین نوروز , مسافرت , اثاث کشی ,
بازدید : 109
[ پنجشنبه 04 ارديبهشت 1393 ] [ 9:52 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط ریحانه در تاریخ 1393/2/23 و 18:06 دقیقه ارسال شده است

اتریسا جون تولدت مبارک امیدوارم صد سال زنده باشی شکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : مرســـــــــــــــی عزیزم، خیلی خوشحالم که واسم کامنت گذاشتی جیگری

این نظر توسط مامان نی نی در تاریخ 1393/2/22 و 13:54 دقیقه ارسال شده است

خوش به حال اتریسا جون که انقده بهش خوش گذشته
ما همچنان منتظر عکسای تولد هستیم
البته اگه تا اون موقع نی نی هنوز نیومده بتاشه
پاسخ : آره خاله خیلی خوش گذشت، به مامی میگم زود زود بزاره

این نظر توسط انیس در تاریخ 1393/2/21 و 14:56 دقیقه ارسال شده است

از این که اولین بار از نزدیک بهبهان دیدمت خیلی خوشحال شدمشکلکشکلکشکلک

عزیزم خیلی دوستت دارمشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : منم خیلی خیلی از اومدن به بهبهان و دیدن کسایی که دوستشون دارم ولی تا اون روز ندیده بودمشون خوشحال شدم الان هم دلم واسه همتون یه ذره شده، انیس جون خیلی مرسی که به وبم میای خیلی خیلی خوشحال میشیم هم من هم مامی جونم میبوسمت علی و مامان سمیه رو هم ببوس بوس بوس 

این نظر توسط ramron در تاریخ 1393/2/4 و 22:03 دقیقه ارسال شده است

سلام سایت خوبی داری امید وارم ادامه بدی
من به سایتت نظر دادم به سایت منم بیا و نظرتو بگو
ramron.ir
--------------
http://www.robotblog.ir سیستم اتوماتیک ارسال نظر گروهی




.: Weblog Themes By SlideTheme :.