close
تبلیغات در اینترنت
آتریسا جون در 410 روزگی
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers

سه روز تعطیل بود و بالاخره تموم شد آخه واسه ما اصلا روزهای خوبی نبود خیلی بد گذشت، همش توی یه چهاردیواری بودیم و مامی و بابایی هم خیلی ناراحت بودن فقط واسه خاطر من یه کوچولو می خندیدن و الکی جلوی من خودشون رو خوشحال نشون می دادن ولی من می دیدم که مامی چقدر ناراحته آخه ما خیلی تنهاییم و وقتی که چند روز تعطیل میشه سخت میگذره مامی من بعد از ازدواج با بابایی به این شهری که الان توش هستیم اومد و با بابایی جونم زندگی خوشگلش رو شروع کرد ولی مجبور شد که مامان جون و باباجون خودش رو تنها بذاره و به اینجا بیاد واسه همین وقتی چند روز تعطیل میشه و همه میرن خونه ی مامان و باباهاشون، مامی من هیچ جایی رو نداره که بره و خیلی ناراحت میشه، مخصوصا واسه من خیلی غصه می خوره و همش به بابایی میگه تو این چند سال من با همه ی سلول های بدنم بی کسی رو احساس کردم و دوست ندارم که آتریسا جون این درد بی کسی و تنهایی رو بچشه، مامی من تک دختره و من حتی یه خاله هم ندارم، خاله خیلی خوبه خاله ها خیلی خواهرزاده هاشون رو دوست دارن و من از داشتن این حق هم محروم شدم خلاصه دوست ندارم شما دوست جونام رو ناراحت کنم ولی ما توی این شهر خیلی تنهاییم و فقط خدا رو داریم. امروز صبح هم وقتی مامی با دایی امیرحسین جونم داشت صحبت میکرد همه ی این حرف ها رو زد و دایی میگفتش که کاشکی می اومدین تهران پیش خودم منم تهران تنها بودم ، اگه می اومدین خیلی خوش می گذشت، مامی هم میگفت که آخه توی تلویزیون همش میگفتش که هوا طوفانیه ترسیدیم بزنیم به جاده، و گرنه آتریسا که عاشق دایی امیرحسین جونش و همه جوره با داییش جوره آره اگه جور میشد و می اومدیم اونجا خیلی خوش می گذشت و از این حال و هوا در می اومدیم خلاصه هر جور که بود گذشت و خاطره ی بدش موند واسه مامی و بابایی من. مامی همش به بابایی میگفتش که شکر خدا که خدا آتریسا جون رو به ما داد تا خیلی تنها نباشیم، خدا جونم مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــی




درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : تنهایی ,
بازدید : 52
[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 6:14 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط faezeh در تاریخ 1393/3/21 و 9:01 دقیقه ارسال شده است

سلام عزیزم خوبی مامان بابا خوبن دلم براتون تنگ شده بخصوص برا تو اتریسا جون دوست دارم بوس بووووووووووووووووووووووووسشکلک
پاسخ : سلام خاله فائزه جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم خوبین مرسی ما همه خوبیم، من دلم واسه شما تنگ شده بود مرسی بهم سر می زنین بوس بوس شکلکشکلکشکلک

این نظر توسط مامان افسانه در تاریخ 1393/3/21 و 0:06 دقیقه ارسال شده است

خیلی ناراحت شدم عزیزم می دونم تنهایی سخته ولی همیشه خدا هست
واینکه به غیر از همسر خوبت یه فرشته ناز داری
راستی همش برای اتریسا جونم خواهر برادر بیار هم خودت سر گرم میشی هم اتریسا جونم و شما دیگه تنها نمی مونیدشکلک
پاسخ : ببخشید عزیزم ناراحتتون کردم خیلی دلم گرفته بود وگرنه دوست نداشتم این جوری بنویسم، آره عزیزم اگه خدای مهربون رو نداشتیم که اصلا نمی شد طاقت بیاری شکلک
آره افسانه جون خودمم همین تصمیم رو گرفتم شکلکشکلکشکلکشکلکشکلک

این نظر توسط ثنــــای دوست داشتنی در تاریخ 1393/3/19 و 16:43 دقیقه ارسال شده است

سلام سعیده جون خوبی عزیزم؟ آتریسا جون خوبه؟ علی آقا چطور؟
وااااااای که چقده سخته دلتنگی کسانی که دوسشون داری ولی دوری ازشون ، آخه خودم این تجربه رو داشتم !!! حالا چه بخواد غریب راه دور باشی یا نزدیک! عزیزم این همه غصه برای چیه؟؟؟ آخه حالا که باید خیلی خوشحال باشی چون آتریسای عزیزو داری و از همه مهمتر خدای مهربون رو...
عزیزم مگه همین خود تو نبودی که چند وقت پیش منو دلداری می دادی حالا قضیه برعکس شده و من اومدم برای دلداری تو....
دعا می کنم که همیشه سالم و لباتون لبریز از خنده باشهشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پس تا خدای بزرگو داری غصه نخور ...
پاسخ : سلام الهه جون مرسی عزیزم ممنونم ما خوبیم، شما خوبین؟ مرسی از دلداریت عزیزم آره بعضی وقتها لبریز میشی وگرنه تا خدای بزرگ رو داری نباید ناشکری کنی، مرسی از دعای خوبت عزیزم

این نظر توسط sana jooooni در تاریخ 1393/3/19 و 8:56 دقیقه ارسال شده است

اول اينکه ايشالله سر درد نگيري چون خيلي طولانيه شکلک
جونم واست بگه از بارداري سر ثنا خانومي . من سخت ترين حاملگي رو داشتم يعني ويار وحشتناک که کسي جرات نداشت جلوي من چيزي بخوره يعني طوري گلا ب به روت بالا مياوردم که همه ميترسيدن تمامن خون ، شديد توين داروهاي ضد اسيد و تهوع روم تاثير نداشت هر روز سرم و استراحت مطلق دکترها ميگفتن که بچه نميمونه و در دهانه رحم قرار داره و من نه ماهه کامل خونه مامانم موندم توي حسرت بودم برم بيرون يا چيزي دلم بخواد بخورم اصلا . يه روز دلم اش خواست که راهيه بيمارستان شدم يعني هر روزمون دکتر بود ، يعني ااگه صداي دهن کسي ميومد انقدر عصبي ميشدم که حالم خراب ميشد و دوباره خونو خون خلاصه ديگه برام معده نمونده بودو روز به روز به جاياضافه کردن وزن کم ميکردم تا هفت ماهگي 8کيلو کم کردم ، خلاصه با خواست پروردگارکه دکترا به من ميگفتن که شش ماهه به دنيا مياد ولي خودش خواست دخترم ثنا نه ماهه به دنيا امد ديگه نميگم که هر روز سه بار بيمارستان ميرفتيم از شدت درد . گلم بلاخره عزيز دلم به دنيا امد وخوش و خوشحال ، بدون که بدونم چه در پي دارم. کم کم معده درد شروع شد و هر روز بدتر از ديروز ديگه صداي شوهرم در امده بود که چه قدر دکتر ديگه بسه ،ولي اين وسط نميگفتن که الناز بيچاره داره داغون ميشه ولي همچنان نميتونستم چيزي بخورم خلاصه آبجي گلم بعد از دو رذز فهميدبم ثنا زردي شديد داره و سريع بستري شد که خواهر نگو عصر که ميشد يه حالتي بهم دست ميداد که از حال ميرفتم و جيغ ميکشيدم که من دارم افسرده ميشم هر دقيقه پرستارها منو بستري ميکردن و من ميگفتم خفه ميشه ثنا خفه ميشه اين ها رو به خدا دارم برات با گريه مينويسم که چه قدر برام سخت بود . اصلا من از لحظه به دنيا امدن ثنا نخوابيدم که فقط ميگفتم خفه ميشه همه مادرها پيش.بچه هاشون ميخوابيدن ولي الناز از ترس خفه شدن ثنا بالاي سرش گريه ميکردم از اين ور سزارين شده بودم و نميتونستم راحت اين ور اون ور برم خلاصه با دياسپام قوي دکترها نتونستن منو بخوابونن فقط از حال ميرفتم و ابجي بلاخره تموم شد و امديم بعد پنج روز خونه روز ده ثنا بعد جشن خداي من يه معده دردي امد که جونمو ميگرفت که ميخواستم بميرم تا اين دردو نکشم طفلي شوهرم با قور و دادو بيداد منو برد بيمارستان که فقط داشتم گاز ميگرفتم دستمو و ميپريدم و همه منو نگاه ميکردن يعني دردي که با 4تا مسکن ساکت نشد و با مرفين هم ساکت نشد ، بعد اکسبژن و اين طور حرفها که نفسم در نميومد و ميگفتم حسن من دارم ميميرم خدا منو نبر من تازه بچه دار شدم از خداوند خواهش ميکردم خلاصه تا سه روز همچنان ميمردم و زنده ميشدم تا اينکه اندوسکوپي شدم و يه زخم به چه بزرگي در معده ام که خونريزي کرده بود همش از ويار بدم بود ، خلاصه يک ماه هيچ چيز نبايد ميخوردم جز نان سنگگ . ديگه خوشحال بودم که خدا يا اخي تموم شد که چند روز بد ميشد بيست و پنج روز بعد از به دنيا امدن عسلي دل درد شديد که نميتونستم تکون بخورم سه روز داشتم ميمردم ديگه برامون پول نمونده بود از بس دکترهاي خصوصي ميرفتم و ديگه به دردم اهميت نميداد بيچاره خيلي اذيت شد و روز به روز اب ميشد ،
خلاصه روز سوم درد نميزاشت تکون بخورم و جيغ ميکشيدم بعد کلي دکترو ازمايش و سونو فهميديم آپانديسه و بايد سريعا عمل بشم و به خاطر خونريزي شديدي که از زايمانم داشتم و کم خوني شديد که گرفته بودن گفتن احتمال کما رفتن زياده واي ديگه شروع کردم از همه حلاليت گرفتن که من ميخوام بميرم و شوهرم نميذاشت عمل بشم طفلي ميترسيد و دکتر گفت صد در صد اين ترکيده اگه عمل نشه ديگه......همون شب سريع عمل شدم چه عملي اندازه سزارين شکمو بريده بودن به خاطر اين که پاره شده بود و زهر پخش شده بود واي زخم اون يکي خوب نشده.اين يکي . ديگه دوست نداشتم کسي رو ببينم مادر بيچارم قلبش عمل شده خيلي ترسيده بود الهي بميرم براش ، خلاصه خواهر بلافاصله سرما خوردم شديد که دکتر گفته بود خيلي براش خطر داره چون عطسه و سرفه واقعا داشتم جون ميدادم خسته شده بودم ديگه نا نداشتم .
ولي باز شکر به درگاهش . خواهر گفتم ديگه تموم شد و کم کم داشتم راحت ميشدم که به خاطر پريود نشدنم ميگفتن به خاطر شير و من ميگفتم ثنا شير خشکيه و خلاصه .........
خونه تکوني ميکردم که رفتم بالاي چهارپايه و پريدم رفتم ديدم پ شدم خيلي خوشحال شدم گفتم اخي راحت شدم چند بار از مبل پريدم که راحت تر بشم .دوازده روز گذشت که پ خيلي شديد بود و تموم نميشد و يک روز صبح به صداي گريه ثنا بيدارشدم و ميخواستم برم شير درست کنم ديدم خداي من يه دوياي خون زيرم تمام تشک و همين طور انار که شير اب باز بود سريع زنگ زدم جاريم و با مادر شوهرم امدن بالا و ديدن که چه وضعيه تمام فرش هم داغون شده بود و سريع زنگ زدم شوهرم تا بياد از کار دو ساعت طول کشيد و مثل ميت ها شده بودم که منو ديد ترسيد رفتيم دکتر گفت احتمالاسقط جنين گفتم نه بابا گفت صد درصد
رفتيم سونو گفت به چه پسر نازي گل پسري گفتم چييييييييييي ؟؟ گفت مشکلت چيهو براش تعريف کردم . ومن با گريه گفتم نميخوام ثنا هنوز کوچيکه دکتر هنوز نديده بود که سالمه يا نه و گفت هفتده هفته و دو روزته و بچه مرده به دليل خونريزي زياد بايد کورتاژ بشي واي خدا جونم ديگه تحمل ندارم ديگه نميکشم خستم تو کمکم کن عمل شدم و خون بهم تزريق شد و خيلي سخت بود خيلي خيلي خيلي .........
ابجي خستت کردم ببخش خواستم بگم اميد داشته باش و نااميد نشو و از خودش کمک بخواه و خداوند از مريض ها آدمو حفظ کنه و سلامتي که من فهميدم بزرگ ترين هديد خداوند بهمون بده
سرت درد گرفت حلالم کن عزييييزم . اتريساي خاله رو فراووووون ببوسشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : عزیز دلم چقدر سختی کشیدی خیلی اذیت شدی الناز جونم شکلک
وااااااااااااااااااااای خیلی خوبی تو عزیزم که این همه مهربونی، به خاطر مهربونی و گل بودنت که خدا ثنا خوشگل جونم رو بهت داده تا اون همه سختی رو یادت بره شکلک الناز جون الان خوبی؟ آرزوی سلامتی دارم واسه ی خودت و ثنا جونم، ایشالله که هیچوقت رنگ سختی رو نبینی عزیزم شکلکشکلکشکلک

این نظر توسط sana jooooni در تاریخ 1393/3/18 و 23:47 دقیقه ارسال شده است

الهي قربونت برم عزيييييييزم.
خيلي ناراحت شدم و گريه ام گرفت من خيلي احساسي هستم و اصلا طاقت ندارم . عزيز دلم تنهايي خيلي سخته ولي خانومي تو که تنها نيستي اول خدا رو داري بعد همسري و بعد قند عسلي . گلم خدا رو شکر کن که خداوند بهتون سلامتي داده و ازش لذت ببر خودت بهترين زندگي رو براي خودت درست کن به کمک پروردگار . چرا خراساني عزيزم اگه فوزولي نيست ؟. عزيزم خيلي دوست دارم و قول ميدم اين روز ها زود زود ميگذره ، فقط قول بده خودتو ناراحت نکنيا باشه قول بده شکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک خانومي من انقدر سختي کشيدم از حاملگيم به بعد که برات تعريف کنم گريت ميگيره . فقط خدا رو شکر کن . اگه خراسان رضوي هستي برام دعا کن . التماس دعاي فراوان دارم .
قربونت برم خيلي خوب و مهربوني عزيزم
پاسخ : الهی من فدای دل نازکت بشم که اینقدر مهربونی ، نه عزیزم ما خراسان شمالی( شهر شوهرمه ) هستیم ولی هروقت مشهد رفتیم حتما ( البته اگه لایق باشم ) واستون دعا می کنم عزیزم

این نظر توسط عمه پدی در تاریخ 1393/3/18 و 18:32 دقیقه ارسال شده است

سلام اتریساجونم هرچندکه به قول مامانت برای دوست داشتن توباید خاله میشدم اما اومدم بهت بگم که دوستت دارم توپولوی عمه
پاسخ : سلام عـــــــــــــــــــــــــــمه جــــــــــــــــــــــــــــونم ، اگه مامی میگه کاشکی من خاله داشتم نمی خواد که شما رو ناراحت کنه میگه خواهر خوبه، منم شما رو خیلی دوست دارم عمه جونم شکلکشکلکشکلک

این نظر توسط ریحانه در تاریخ 1393/3/18 و 14:50 دقیقه ارسال شده است

سلام اتریسا جونی ما هممون از دوری شما ناراحتیم دلمون خیلی تنگ میشه براتون مامان جونت خیلی غصه ات رو می خوره و میگه کاش اتریسا این جا بود وقتی عکسات رو بهش نشون می دم عکست رو بوس می کنهشکلکشکلکشکلکشکلک اتریسا جون از مامان وبابا خواهش کن که بیاین تهران زندگی کنید این طوری هم شما بیش تر می تونید بیاین بهبهان وهم مامان جون وباباجونت بیش تر میتونند به شما و دایی امیرحسینت سر بزنندشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : سلام به روی ماهت ریحــــــــــــــــــــــانه جــــــــــــــــــــــونم، خیلی دوستت دارم شکلکشکلکشکلک ما هم از اینکه ما اینجا ، مامان جون و بابا جون هم اونجا، همش تنهاییم دلم گرفته بود، تو واسمون دعا کن جور بشه واسه مامی و بابایی بیان تهران زندگی کنن تا بیشتر هم و ببینیم
خیلی دوستت دارم ریحانه جونم که ماشالله اینقدر فهمیده و باهوشی عزیزم، به مامان سارا و بابایی هم سلام برسون ، امیرحسین جون رو هم ببوس، ببخشید که ناراحتتون کردم شکلک

این نظر توسط پ در تاریخ 1393/3/18 و 14:40 دقیقه ارسال شده است

سلام مامی جون اتریسا.عزیزم این نسبتهانیستن که رابطه ها رو میسازن قلبای آدماورفتاراشونه که رابطه رومیسازه .برای مهربونی کردن ودوست داشتن حتما نباید صرفا خواهروبرادربود.چه بسا خواهروبرادرهایی که توی دیارهم زندگی میکنن وسال به سال هم همو نمیبینن.هرچندمیدونم غربت خیلی سخته ولی چه 1کیلومتر .وچه 1هزارکیلومتربازم هردوش غربته.
پاسخ : آره درست میگین شما ولی بعضی وقتها فشار غربت خیلی زیاد میشه شکلک

این نظر توسط دایی وحید در تاریخ 1393/3/18 و 14:36 دقیقه ارسال شده است

سلام آترییساجون
ببخشید من یه مدت طولانی حال وهوای خوشی نداشتم سراغت نیومدم
نگران نباش من دایی وحید هم خیلی تنهام من هم تو این تعطیلات همش تو خونه بودم وفقط خوابیدم آخه اگه شما یه هوای خوبی دارید ما اون هم نداریم هوای ما تو این روزها خیلی گرمه وحدود 48 درجه میرسه یعنی بهاره
پاسخ : سلام دایی گلــــــــــــــــــــــــــــــم خوبی دایی وحید جــــــــــــــونم وااااااااااااااااااااااااای چقدر دلم واستون تنگ شده شکلک دایی جون مامی میگه چشم خوردی بخدا، ولی درست میشه این سختی ها هم می گذره شکلک دایی جون ایشالله که محمد جونم زودی خوب خوب میشه و ما دوباره شما رو سرحال می بینیم با آرزوی سلامتی و تندرستی برای شما و محمد جون و سمیرا جون و زندایی روزی میگم که خیلی دوستون دارم بوس بوس شکلکشکلکشکلک

این نظر توسط مامان آرشیدا در تاریخ 1393/3/18 و 11:45 دقیقه ارسال شده است

خدا رو شکر که آتریسا طلا هستشکلکشکلک
پاسخ : آره عزیزم خیلی از خدا ممنونم به خاطر آتریسا جون که شده همه ی زندگی من و باباییش شکلکشکلکشکلکشکلک
خیلی خیلی ممنونم ازت کیمیا جون از اینکه باهام همدردی کردی عزیزم شکلک




.: Weblog Themes By SlideTheme :.