close
تبلیغات در اینترنت
دیشب واسه اولین بار با کتاب خوندن مامی جونم خوابیدم...
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers


(( بیست ماهگی من و بابای کردن با شیر مامی ))

چند روزی هست که قبل از خواب شب وقتی مامی بهم شیر میداد تا بخوابم ، من یهویی ول میکردم و بعد با ناز کردن پشتم با دستهای مامی جونم آروم آروم؛ البته بعد از کلی شیطونی میخوابیدم...

واسه همین مامی جونم کلی فکر کرد و با بابایی جونمم مشورت کرد و تصمیم این شد که از دیشب از شیر گرفتن من شروع بشه...

مامی جونم دعای توسل خوند واسم و کلی از خدا خواست که کمکش کنه

دیروز که روز جمعه بود واسه امام رضا نذر کرد و ازش خواست تا کمکش کنه و همش میگفت یا غریب الغربا، تو پشت و پناه ما باش ، تو کمکمون کن تا بتونیم آتریسایی رو راحت از شیر بگیریم بدون اینکه اذیت بشه و خدای نکرده ضربه ی روحی بخوره

یا غریب الغربا، تو پشت و پناه ما باش

مامی جونم تو مطالعاتی که واسه از شیر گرفتن من انجام داده بود متوجه شد که گفتن بهترین سن همین بیست ماهگیه، آخه هر چی که به 2 سالگی بیشتر نزدیک بشیم بیشتر وابسته میشیم و سخت تر میشه، البته مامی جون جونم این پروسه رو سه ماهی هست که شروع کرده و الان تقریبا ده روزی میشد که شیر روز رو از من گرفته و دو هفته ای هم هست که شیر خوردن توی ماشین رو از من گرفته بود، فقط شیر شب موقع خواب بود و شیر وعده ی صبحگاهی؛ که اون هم از دیشب بابای

دیشب قبل از خواب مامی جونم رفت توی اتاق و همه ی وسایلی رو که من با اون ها شیر میخوردم، یا با دیدن اونها یاد شیر خوردن از مامی می افتادم رو قایم کرد و بعد منو با خودش برد به اتاق تا لالا کنیم...

اولش یه کوچولو گریه کردم و گفتم م... م... مامی جونم فوری گفت که آتریسایی میخوای واست کتاب بخونم منم فوری گفتم آره و خودم رفتم کتاب میوه ها رو خیلی دوست دارم و بابایی جونم روزها همش واسم میخونه رو آوردم و دادم به مامی...

اولش یه کوچولو شیطونی کردم و میوه ها رو نگاه میکردم و بعد کم کم خوابم گرفت و از مامی جونم خواستم که پشتم و ناز کنه تا لالا کنم...

و اینجوری شد که من لالا کردم و مامی کلی واسم ذوق کرد و کلی خدا رو شکر کرد و اومد پیش بابایی و همه رو واسش تعریف کرد...

تا ساعت 6 صبح که دوباره پا شدم و چند دقیقه ای رو گریه کردم و مامی بغلم کرد و نازم کرد و بعد پشتم و ناز ناز کرد تا دوباره لالا کردم البته نیم ساعتی تکون تکون میخوردم و همش میخواستم نق بزنم...

تا الان که هنوز خوابم و الان مامی جونم میخواد بیاد و بیدارم کنه...

ظهری وقتی بابایی جونم از سر کار اومد مامی باهاش صحبت کرد ازش خواست که واسم قربونی بده تا من راحت تر با این پروسه ی سخت کنار بیام...این جوری شد که بابایی جونم به دوستش گفت که یه خروس رو واسم قربونی کنه و به نیت من بده به کسی...

میســــــــــــی بابایی جونم

و اما جدیدترین کلمات من

یاد گرفتم بگم موز... همین که میوه ی موز رو ببینم چه کتاب باشه چه واقعی فوری میگم موز... 

 یاد گرفتم بگم یاده...( یعنی یازده ) دواده ... ( یعنی دوازده ) سیده... ( یعنی سیزده ) چهارده...

شش و هفت و هشت و نه رو هم بلد شدم، بگم...

 




درباره : خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : از شیر گرفتن , خواب , قربونی , خروس , موز , یازده , دوازده , سیزده , چهارده ,
بازدید : 42
[ شنبه 06 دي 1393 ] [ 10:20 AM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
این نظر توسط مامان سمانه در تاریخ 1393/10/20 و 1:01 دقیقه ارسال شده است

وااااای عزیزم واقعا دوره ی سختیه ، ایشا ... راحت این دوره رو پشت سر بزاری عزیزم
البته من میدونم شما خانومی واس خودت و با این مشکلات هم کنار میای گلم
البته مامانی این پست فک کنم خیلی قدیمی باشه من دیر متوجه شدم
انشا... تا الان که آتریسا به این شرایط عادت کرده باشه عزیزم
غمتو نبینم عزیزم بووووووووووس
پاسخ : سمانه جون خیلی خیلی مرسی، شاید باورت نشه چقدر خوب با این مسئله کنار اومد عزیزم؛ همش سه بار تقاضا کرد و من بهش گفتم اه اه اه، آتریسایی بزرگ شده اگه تشنه ست باید آب بخوره، یه کوچولو گریه کرد ولی دیگه تقاضا نکرد؛ البته خیلی آروم آروم پروسه رو جلو بردم...
خدا رو شکر خیلی خوب بود عزیزم؛ ایشالله که واسه همه ی نی نی ها همین جوری باشه...

این نظر توسط الهام در تاریخ 1393/10/13 و 21:17 دقیقه ارسال شده است

واااای عزیز دلم...آفرین خاله جون
پاسخ : میســــــــــــــــی خاله

این نظر توسط یاقوت در تاریخ 1393/10/7 و 18:18 دقیقه ارسال شده است

سلامت باشید همیشه
اتریسااا جووونم ایشالله همیشه خندون و سلامت باشی
پاسخ : میســــــــــــــــــــــی عموی گلم

این نظر توسط مامان آتریسا در تاریخ 1393/10/7 و 13:37 دقیقه ارسال شده است

وای دوست عزیزم ,ان شااله که زودازاین پروژه ی سنگین موفق بیای بیرون.ازشیرگرفتن آتریسابرای من شده یه غصه .منم چندماهه دارم روش فکرمیکنم اماچون 7-8ساعت ازوقتم روبیرون ازخونه هستم ,وقتی ازسرکاربرمی گردم دلم نمی یادبهش شیرندم .نمی دونم ازکجاشروع کنم ولی منم خیلی دلم میخوادازیه جایی شروع کنم ......آتریساجونمومحکم ببوس وبرای ماهم دعاکن
پاسخ : ممنونم نفیسه جون، محتاج دعاتونم
آروم آروم شروع کن عزیزم ایشالله موفق میشی
چشم ، شما هم آتریسای جیگرم رو ببوس
حتما محتاج م به دعاتون عزیزم

این نظر توسط مامان لیلی در تاریخ 1393/10/7 و 10:07 دقیقه ارسال شده است

سلام عزیزم......مبارک باشه ....الهی که راحت راحت از این مرحله هم بگذرین
پاسخ : سلام خاله لیلی جونم
ممنونم خاله
آرسامی رو ببوسین

این نظر توسط DUYU در تاریخ 1393/10/6 و 21:28 دقیقه ارسال شده است

چو گل هرجا که لبخند آفرینی
به هر سو رو کنی لبخند بینی
چه اشکت هم نفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه می ربایند
گذشت لحظه را آسان نگیری
چو پایان یافت پایان می پذیری
مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم کن، تبسم!
زندگی زیباست!
پاسخ : واقعا زندگی زیباست ولی با یه فرشته مثل آتریسایی خیلی خیلی زیباتر هم میشه، ایشالله یه روز درک میکنی عزیز دلم...
باز هم ممنونم

این نظر توسط DUYU در تاریخ 1393/10/6 و 20:55 دقیقه ارسال شده است

سلام گلم ،فدات آتریسا جون دیه بزرگ شدی خوشگلم،نذرتونم قبول باشه .
مامان اتریسا جون ،آتریسای ما ی دسته گله و هیش وقت مامانشو اذیت نمیکنه
بوووووس از لپای ناز اتریسا جووون
پاسخ : سلام عزیزم؛ خدا نکنه خانوم گلم...
خداییش راست میگی عزیزم، اصلا ماهه بخدا، یعنی خودم و واسه یه روزهای خیلی سختی آماده کرده بودم؛ آخه آتریسایی نه شیشه گرفت نه بهش پستونک دادم، یعنی همش دارم اسپند دود میکنم و خدا رو شکر میکنم عزیزم
ممنونم از حضور خیلی خیلی گرمت عزیز دلم

این نظر توسط مهتاب در تاریخ 1393/10/6 و 17:26 دقیقه ارسال شده است

سلام آتریساییایشالا که هم تو و هم مامانی تو این راه موفق باشین و هیچکدوم اذیت نشید
پاسخ : سلام خاله مهتاب جووونم
ممنونم مهتاب جون؛ تا الان که خیلی خوب بوده؛ عزیز دلم ماهه بخدا، نمی دونم چه جوری باید از خدا تشکر کنم...

این نظر توسط مامان آرشیدا در تاریخ 1393/10/6 و 10:54 دقیقه ارسال شده است

سلام آتریسایی جونم منم میخوام آرشیدارو از شیر بگیرم اما خیلی غصه میخوره تو رو خدا واسش دعا کن اونم بتونه و خدا کمکش کنه
پاسخ : سلام خاله کیمیا جونم
چشم خاله جونم
حتما دعا میکنم ، آرشیدایی جونم یه وقت غصه نخوره
حتما میتونه خاله، فقط باید آروم آروم مثل من جداش کنین، یهویی خوب نیست، وقتی آروم آروم باشه ما نی نی ها کمتر غصه می خوریم...
بوس واسه آرشیدا جونم




.: Weblog Themes By SlideTheme :.