close
تبلیغات در اینترنت
آناناس
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers

دیشب بعد از خوردن شام وقتی هنوز از صندلیم پایین نیمده بودم، مامی جونم شروع کرد به لاک زدن ناخن هام و منم فوت میکردم تا زودی خشک بشن...

بابایی به مامی گفت که بیا امشب از این آناناسه به آتریسایی جونمم بده بخوره؛ ببینیم دوست داره، که منم فوری گفتم آناناس... واااای که چقدر مامی و بابایی واسم ذوق کردن و ماچم کردن...

بابایی آناناس رو گذاشت رو صندلیم و بهم گفتش که بابایی این هم آناناس شما، مامی هم چند تا عکس و فیلم از آناناس گفتن من گرفت و بعدش هم بابایی جونم آناناس رو داد به من تا بخورم...

منم خوشم اومد و خوردم ...


هفته ای که گذشت مامی جونم من و به آتلیه برد تا یه عکس خوشگل واسه تقویم سال 94 واسم آماده کنن و عکسی که حاضر شد خیلی ناناز شده، ولی مامی فعلا عکسش رو نمیذاره تا یهویی با تقویمم که آماده شد بذاره...

جدیدترین کارهای من

یاد گرفتم شعر عمو زنجیر باف رو بخونم...

مامی میگه: عمو زنجیر باف              منم میگم: ب.... له

مامی میگه: زنجیر منو بافتی            منم میگم: ب.... له

مامی میگه: پشت کوه انداختی        منم میگم: ب....له

مامی میگه: بابا اومده                     منم میگم: بابا....

مامی میگه: چی چی آورده             منم میگم: چیشمیش... (( از امروز یاد گرفتم ))

مامی میگه: باصدای چی؟؟؟           منم  میگم: میو... میو ...

و شعر توپولویم توپولو رو هم یاد گرفتم با مامی بخونم...

مامی میگه: توپولویم                     منم میگم: توتولو...

مامی میگه: صورتم مثل                منم میگم: هوووو....

مامی میگه: صورت!!!                    منم میگم: ماهی دارم...( دستهام رو هم میکشم رو لپهام)

روز پنج شنبه هم که تلفنی با دایی امیرحسین جـــــــــــــونم حرف میزدم هر چهار تا شعری رو که بلد شدم واسش خوندم و کلی ذوق کردم... و همش تا شب میگفتم دایی... دایی

خیلی دوست دارم مثل شما آدم بزرگها حرف بزنم ولی هنوز زوده نمیتونم؛ بعضی وقتها هم کلمه ها رو میگم و بعضی وقتها هم به زبون خودم میگم...


این هم عکس های دیشب من با آناناس

من و آناناس گفتنم واسه اولین بار

من و آناناس گفتنم واسه اولین بار

من و آناناس گفتنم واسه اولین بار

من و آناناس گفتنم واسه اولین بار

من و آناناس گفتن واسه اولین بار

من و آناناس گفتنم واسه اولین بار

باز مامی جـــــــونم منو شکار کرد

واسه این عکسهام کلی فدام شد و منو ماچ مالی کرد

من و آناناس گفتن واسه اولین بار

من و آناناس گفتنم واسه اولین بار

بابایی وقتی دید من این مدلی شدم و دارم برنامه م رو نگاه میکنم

کلی خنده ش گرفته بود

من و آناناس گفتنم واسه اولین بار

 



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : آناناس , شعر , ژست ,
بازدید : 98
[ شنبه 27 دي 1393 ] [ 3:31 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()



.: Weblog Themes By SlideTheme :.