close
تبلیغات در اینترنت
حمام
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers

امروز قبل از ناهارم پارک رفتم و کلی با نی نی ها بازی کردم و دو تا دوست خوبم پیدا کردم، مبینا جون و زهرا جون...

مبینا رو صدا میزدم و میگفتم ممیا... بیا ... بیا...

مامی هم کلی فدام میشد...

امروز از صبح هوا ابری و بارونیه، واسه همینم مامی جونم که همیشه ظهر منو میبره حمام امروز نبرد و به بابایی میگفت که بعد از ظهر هوا بارونیه پس نمیشه بریم بیرون، بعد از ظهر آتریسایی وقتی از خواب پا شد میره حمام، منم فوری میگفتم موهام و بشوام... ( با دستهامم ادای مامی رو درمیارم که موهام رو میشورم )

همین الان از حمام اومدم و مامی جون جونم موهام و خشک کرد... داره بارون میاد...

از مامی خواستم تا این تلم رو که خیلی دوستش دارم رو بهم بده بزنم به موهام...

مامی هم اومد و کلی عکس و فیلم از من گرفت...

مامی همش میگه الهی

فدای موهای پرنسسی شما بشه مامانی

از حمام اومدم

از حمام اومدم شیطونی میکنم

از حمام اومدم شیطونی میکنم

مامی

بوس بوس

از حمام اومدم شیطونی میکنم

همه رو خودم بهم ریختم...

از حمام اومدم شیطونی میکنم

از حمام اومدم شیطونی میکنم

از حمام اومدم شیطونی میکنم

از حمام اومدم شیطونی میکنم

مامی همش منو شکار میکنه...

از حمام اومدم شیطونی میکنم

از حما اومدم شیطونی میکنم

از حمام اومدم شیطونی میکنم

مامان بزرگ بابا جونم همراه با عموی بابایی و زن عموی بابایی با کوچولوهاشون، صالح و فاطمه جونم که خیلی دوستش دارم شنبه میرن به سفر حج ...

دیروز خونه عمو دعوت بودیم واسه یه دورهمی کوچولو تا فرصتی باشه هم و ببینیم و دعایی بخونیم و خداحافظی کنیم...

عمه فریده، عمه ی مهربووووون بابایی جونم یه آش رشته ی خیلی خیلی خوشمزه درست کرد و من و مامی خوردیم و واسه بابایی جونمم آوردیم خونه، تا بابایی هم این آش خوشمزه رو بخوره و کیف کنه...

مرسی عمه فریده جونم

عااااااالی بود

شب ها وقتی می خوام بخوابم، مامی همیشه کتاب میخونه، چند روزی هست که خودم انتخاب میکنم که چه کتابی رو واسم بخونه، مثلا خوشم نیاد میگم: نخون...

و اونی رو که دوست دارم میدم دست مامی، بعدش میگم: بخون...

هر 5 روزی یه بار هم یه کتاب جدید جایزه میگیرم و کلی ذوق میکنم و میرم از بابایی و مامی تشکر میکنم و میگم:

میســـــــــــــــــــی

امروز با باباجونم وقتی صحبت میکردم تا 10 واسش شمردم و باباجونم کلی واسم ذوق کرد و بوسم کرد، مامان جون به مامی میگفتش که باباجونم دیروز خیلی هوای منو کرده بوده و همش یادم بوده...

باباجونم منم دلم واستون تنگ شده

دوستون دارم

بوس بوس

دیگه یاد گرفتم توضیح بدم که کجا بودم، چیکار کردم، آیا بهم خوش گذشته یا نه؟؟؟

مثلا بابایی امروز از من پرسید، آتریسایی امروز کجا رفته بودی؟

منم فوری گفتم: پارک...

بابایی: چیکار کردی؟

من: بازی...

بابایی: دوست داشتی؟

من: آیه... بییم... بییم...

سه شنبه وقتی مامی از من پرسید دوست داری بری مهد؟ گفتم نه... بییم پارک...

مامی هم به حرفم گوش داد و منو به پارک برد... 

مامی همش میگه خدایا هزاران مرتبه شکر که هر روز فرشته کوچولوی ما داره بزرگتر و فهمیده تر میشه...



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : حمام , پارک , شیطونی , بازی , تل , سفر مکه , مامان بزرگ , عمو , پرنسس ,
بازدید : 242
[ پنجشنبه 23 بهمن 1393 ] [ 7:22 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

ظهری ( همین چند ساعت پیش ) مامی جـــــــونم منو به حمام برد تا واسه فردا که شب یلداست تمیز و مرتب باشم، آخه مامی همیشه میگه یه پرنسس مثل شما همیشه باید تمیز باشه

از رفتن به حمام کلی ذوق کردم و زودتر از مامی رفتم جلوی در حمام ایستادم و هی به مامی میگفتم بیا... بیا...

خلاصه کلی با مامی جونم آب بازی هم کردم و کلی شیطونی هم کردم و هی شیر آب و بالا پایین میکردم و مامی کلی از دست بازی های من میخندید و فدام میشد، بالاخره حمام م تموم شد ولی من دلم نمیخواست که بیام بیرون، مامی گفت باید بریم بسه دیگه!!!

اومدم بیرون و مامی هم فوری با سشوار موهام رو خشک کرد و لباسهام رو تنم کرد، وقتی از کنار مامی بلند شدم و رفتم که با اسباب بازی هام بازی کنم یهویی مامی اومد تا جلوی موهام رو با گیره بزنه که با خودش گفت، عشق مامی حیفم میاد از این قیافه ت که شدی مثل انیشتین عکس و فیلم یادگاری نگیرم عسلم...

 این جوری شد که کلی فیلم و عکس مامی جونم از من با موهای نانازم گرفت و وقتی بابایی هم از سر کار اومد به بابایی هم نشون داد و بابا جونمم کلی فدام شد و فوری اسفند واسم دود کرد

منم، این مدلی(( انیشتینی ))

بعد از حمام

بعد از حمام

بعد از حمام

بعد از حمام، امروز

واااااااای که مامی واسه این دو تا عکس انیشتینی من خورد منو

بعد از حمام، امروز

بعد از حمام، امروز

جدید ترین کلمات من

هر وقت مامی از بابایی می پرسه ساعت چنده؟ منم فوری میگم ده...

امروز بابایی گفت بگو دوازده، منم فوری گفتم دواده........... واااااای که چقدر مامی و بابایی واسم ذوق کردن و ماچ مالیم کردن

یادگرفتم بگم وزززززززززززززز.... صدای زنبور دیگه!!!  

امروز مامی گفت بگو قطار یهو گفتم تطار...  

برف هم که از دیروز بلد شدم همین که از تلویزیون میبینم فوری میگم برف....  

واااای یادم رفته بود بگم؛ یاد گرفتم که وقتی یه کار بدی کردم و مامی ناراحت شد فوری بیام و بگم بشید( یعنی ببخشید ) بعد هم یه بوس خوشگل از مامی میگیرم و الکی هم میخندم تا مامی رو مجبور کنم تا منو ببخشه و بخنده و بوسم کنه

هر وقت مامی مشغول کارهاشه و حواسش به من نیست یا اینکه من رو تابم هستم، صداش میزنم و میگم ماما و وقتی مامی نگاهم میکنه، فوری یه بوس خوشگل واسش می فرستم و مامی هم از دور واسم بوس می فرسته و کلی فدام میشه



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : حمام , انیشتین , ساعت , دوازده , زنبور , قطار , برف ,
بازدید : 76
[ شنبه 29 آذر 1393 ] [ 3:30 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

امروز روز جمعه ست و مامی هم کلی کار باید انجام میداد؛ می خواست جارو بکشه ، طی بکشه و از همه مهمتر من می خواستم آب بازی کنم و بعدش هم باید به حمام می رفتم خلاصه وقتی مامی می خواست کارهاش و انجام بده منم کلی کمکش کردم و نذاشتم که مامی گلم خیلی خسته بشه

طی کشیدن من

طی کشیدن من

طی کشیدن من

باز مامی گل من واسه این عکسم کلی فدام شد

کمک کردن من به مامی

جارو برقی بازی

جارو برقی بازی

جارو برقی بازی

جارو برقی بازی

جاروبرقی بازی

جارو برقی بازی

جارو برقی بازی

جارو برقی بازی



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : جارو برقی , طی , کمک کردن , حمام , آب بازی ,
بازدید : 72
[ جمعه 13 تير 1393 ] [ 6:58 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

بعد از کلی آب بازی واسه اولین بار مامی و بابایی با دوش آب من و حمام کردن، آخه همیشه مامی من رو روی پاهاش می خوابوند تا موهام رو بشوره و یه وقت خدای نکرده آب توی گوشم نره، واسه همین بابایی هم آب از توی تشتی که مامی قبلا آماده کرده بود می ریخت روی سرم؛ ولی امروز ایستادنی با دوش آب حمام کردم و بابایی همش به مامی میگفتش که مواظب باش آب توی گوش های آتریسا جیگری نره و بعد که از حمام بیرون اومدم بابایی با سشوار موهام رو خشک کرد و به مامی گفت که بیا موهای این خانم خوشگله رو جمع کنیم و بالا ببندیم و واسه اولین بار مامی موهای من رو این مدلی بست و با بابایی کلی واسم ذوق کردن و منم خودم رو لوس کردم 

بعد از حمام

بعد از حمام

بعد از حمام

نشسته بودم که یهویی ببعی خوشگلم رو دیدم، فوری بغلش کردم، آخه من عاشق ببعیم ام

بعد از حمام

بعد از حمام

بعد از حمام

 بعد از حمام

بعد از حمام

بابایی رفت که روی مبل بشینه منم فوری خواستم که منم اونجا بشینم و کلی کیف کردم

بعد از حمام

بعد از حمام

بعد از حمام

وااااااااااااااااااااااااااااااااااای مامی و بابایی واسه این عشوه های من کلی فدام میشن و منم خودم هی لوس می کنم 

بعد از حمام

بعد از حمام

بعد از حمام

مرسی مامی؛ من شما و بابایی رو خیلی خیلی دوست دارم

بعد از حمام من 



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : حمام , جمع کردن مو ,
بازدید : 72
[ جمعه 30 خرداد 1393 ] [ 4:19 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

مامانی همش به بابایی میگه آتریسا جون خیلی شیطون شده می ترسم یه وقت که نیستم کنارش یه بلایی سر خودش بیاره واسه همین امروز واسه اولین بار  یه زمین بازی کوچولو واسم راه انداختن تا بتونم بیشتر با خودم بازی کنم و اینکه مامانی جونم میگه این جوری یه کوچولو امن تره من که خیلی خوشم اومده هی میرم داخل و هی میام بیرونبابایی هم میگه جیگر طلا داری لونه بازی میکنی خوشگلمراستی آهنگ هم پخش میشه توی لونه ام

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

امروز جمعه ست و من حمام رفتم بعدش هم کلی خوابیدمالان هم که بیدار شدم و لونه ی جدیدم و دیدم فوری رفتم داخلش و با خودم بازی کردمتازه وقتی تلویزیون پیام بازرگانی می داد از پشت تور نگاه می کردم که تجربه ی جدیدی بودشوقتی داشتم بازی می کردم مامانی داشت کارهاش و انجام می داد ولی بابایی پیشم بودش، یه لحظه بابایی هم رفت و من خیلی ترسیدم و گفتم با با که یکهو دیدم مامی و بابا جونم اومدن و کلی واسم ذوق کردن  و منم که باز خودم و لوس کردم 

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی

297 روزگی



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : زمین بازی , شیطونی , لونه بازی , حمام , آهنگ ,
بازدید : 53
[ جمعه 25 بهمن 1392 ] [ 8:38 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

امروز نه ماهه شدم، الان دومین بار میشه که من نه ماهه شدم یه بار تو شکم مامانیم یه بار هم الانچشمک مامانی من رو خوابونده تا بتونه کارهاش و انجام بده و بتونه با کمک بابایی من و ببره حمام آخه امروز جمعه است روز تمیز شدن منتشویقاز کارهای جدیدی که انجام میدم این هستش که خودم رو از مامانی و بابایی می گیرم و یک متری رو راه میرممژههوراهوراهورامامانی هیچ وقت من و واسه راه رفتن توی روروک ام نمیذاره آخه میگه جدیدا دکترها میگن که بده و از رده خارج شده، منسوخ شده، یعنی روروک من همیشه تو حالت rest قرار داره واسه همین اصلا نمی دونم که روروک یه وسیله واسه راه رفتن فقط فکر میکنم که یه جور اسباب بازیهچشمک جدیدا حرف نه نه نه ... رو خیلی به کار می برمقهقههالان هم میخوام بخوابم دیگه تا وقتی بیدار شدم سرحال برم به حمامخواببای بای

276 روزگی 

 همین الان از حمام بیرون اومدم و بابایی هم موهام و سشوار کشید و شونه کرد مرسی بابایی جونمماچ

276 روز

بعد از یه حمام خوب یه خواب خوب چقدر می چسبهخوابمژهچشمک

276 روز



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : نه ماهگی , حمام , خوابیدن , حرف زدن , سشوار , شونه ,
بازدید : 32
[ جمعه 04 بهمن 1392 ] [ 11:55 AM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

امروز با مامانی و بابایی جونم به حمام رفتم و من خوشحالم آخه خیلی خوش گذشت، همین الان از حمام اومدم بیرونمژهبغلچشمک

227 روزگی

بعد از حمام یه خواب خوب چقدر می چسبهخواب

227 روزگی



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : حمام , خواب ,
بازدید : 31
[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 1:47 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()
:: تعداد صفحات : 2
1 2 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.