close
تبلیغات در اینترنت
خواب
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers

مامی جونم همین الان اومد تا منو بیدار کنه یهویی خنده ش گرفت و گفت خوشگل مامی چرا برعکسی خوابیدی، چرا ببعی رو پرت کردی اونوری، خودت این وری، مگه با هم قهرین؟!؟

کلی عکس و فیلم از این مدلی خوابیدنم گرفت و کلی هم خندید و ماچم کرد...

عمو یاقوت عزیز

دوستت دارم

 

خوابیدن من

جدیدترین شعر من

چند روزی میشه که وقتی بابایی از سر کار میادش خونه منو بغل میکنه و می بردم بالا و میگه...

اون بالا چیه؟؟؟                 منم میگم: آغه ... یا میگم: قار قار...

بابایی: چی میخوره؟؟؟                منم میگم: آل... ( آلبالو) یا آلو...

بابایی: به شما نمیده؟؟؟             من: نه نه نه... ( سرم هم تکون میدم)

بابایی: کیشش کن...                  من؛ دستهای خوشگلم و تکون میدم و میگم: کیییییش... کییییش...

چند وقتی هست که شب ها وقتی پا میشم و به مامی میگم جیش... وقتی مامی می بردم، حالا که میام بخوابم میگم: هیییییییییییییییییس... هییییییییییییییییییییس بابایی لالا...

یاد گرفتم اسم مامی رو صدا بزنم...

روز جمعه بود که بابایی مامی رو صدا زد و منم فوری بلند گفتم تییده( سعیده)... وااااااااااااااااای که مامی و بابایی چقدر خنده شون گرفته بود ولی اصلا به روم نیاوردن؛ آخه مامی میگه یاد نگیره بگه بهتره...

ولی من همش خوشم میاد و یهویی میگم و بعدش به مامی نگاه میکنم و میخندم...



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : خواب , ببعی , شعر , هیس ,
بازدید : 88
[ سه شنبه 07 بهمن 1393 ] [ 9:36 AM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()


(( بیست ماهگی من و بابای کردن با شیر مامی ))

چند روزی هست که قبل از خواب شب وقتی مامی بهم شیر میداد تا بخوابم ، من یهویی ول میکردم و بعد با ناز کردن پشتم با دستهای مامی جونم آروم آروم؛ البته بعد از کلی شیطونی میخوابیدم...

واسه همین مامی جونم کلی فکر کرد و با بابایی جونمم مشورت کرد و تصمیم این شد که از دیشب از شیر گرفتن من شروع بشه...

مامی جونم دعای توسل خوند واسم و کلی از خدا خواست که کمکش کنه

دیروز که روز جمعه بود واسه امام رضا نذر کرد و ازش خواست تا کمکش کنه و همش میگفت یا غریب الغربا، تو پشت و پناه ما باش ، تو کمکمون کن تا بتونیم آتریسایی رو راحت از شیر بگیریم بدون اینکه اذیت بشه و خدای نکرده ضربه ی روحی بخوره

یا غریب الغربا، تو پشت و پناه ما باش

مامی جونم تو مطالعاتی که واسه از شیر گرفتن من انجام داده بود متوجه شد که گفتن بهترین سن همین بیست ماهگیه، آخه هر چی که به 2 سالگی بیشتر نزدیک بشیم بیشتر وابسته میشیم و سخت تر میشه، البته مامی جون جونم این پروسه رو سه ماهی هست که شروع کرده و الان تقریبا ده روزی میشد که شیر روز رو از من گرفته و دو هفته ای هم هست که شیر خوردن توی ماشین رو از من گرفته بود، فقط شیر شب موقع خواب بود و شیر وعده ی صبحگاهی؛ که اون هم از دیشب بابای

دیشب قبل از خواب مامی جونم رفت توی اتاق و همه ی وسایلی رو که من با اون ها شیر میخوردم، یا با دیدن اونها یاد شیر خوردن از مامی می افتادم رو قایم کرد و بعد منو با خودش برد به اتاق تا لالا کنیم...

اولش یه کوچولو گریه کردم و گفتم م... م... مامی جونم فوری گفت که آتریسایی میخوای واست کتاب بخونم منم فوری گفتم آره و خودم رفتم کتاب میوه ها رو خیلی دوست دارم و بابایی جونم روزها همش واسم میخونه رو آوردم و دادم به مامی...

اولش یه کوچولو شیطونی کردم و میوه ها رو نگاه میکردم و بعد کم کم خوابم گرفت و از مامی جونم خواستم که پشتم و ناز کنه تا لالا کنم...

و اینجوری شد که من لالا کردم و مامی کلی واسم ذوق کرد و کلی خدا رو شکر کرد و اومد پیش بابایی و همه رو واسش تعریف کرد...

تا ساعت 6 صبح که دوباره پا شدم و چند دقیقه ای رو گریه کردم و مامی بغلم کرد و نازم کرد و بعد پشتم و ناز ناز کرد تا دوباره لالا کردم البته نیم ساعتی تکون تکون میخوردم و همش میخواستم نق بزنم...

تا الان که هنوز خوابم و الان مامی جونم میخواد بیاد و بیدارم کنه...

ظهری وقتی بابایی جونم از سر کار اومد مامی باهاش صحبت کرد ازش خواست که واسم قربونی بده تا من راحت تر با این پروسه ی سخت کنار بیام...این جوری شد که بابایی جونم به دوستش گفت که یه خروس رو واسم قربونی کنه و به نیت من بده به کسی...

میســــــــــــی بابایی جونم

و اما جدیدترین کلمات من

یاد گرفتم بگم موز... همین که میوه ی موز رو ببینم چه کتاب باشه چه واقعی فوری میگم موز... 

 یاد گرفتم بگم یاده...( یعنی یازده ) دواده ... ( یعنی دوازده ) سیده... ( یعنی سیزده ) چهارده...

شش و هفت و هشت و نه رو هم بلد شدم، بگم...

 



لینک ثابت

درباره : خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : از شیر گرفتن , خواب , قربونی , خروس , موز , یازده , دوازده , سیزده , چهارده ,
بازدید : 45
[ شنبه 06 دي 1393 ] [ 10:20 AM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

و

مروارید هامم جوونه زدن 

دیشب وقتی مامی جونم داشت دندون هام رو تمیز میکرد متوجه شد که جفت نیش های بالایی هم جوونه زدن و به بابایی گفتش که خدا رو شکر این دو تا هم در اومد، ولی هیچ کدوم اندازه ی این دندون نیش ها آتریسایی رو بی اشتها نکرد...

آخه تقریبا 10 روزی میشه که خیلی کم غذا میخورم، حتی امروز وقتی بابایی وزنم رو با ترازو چک کرد متوجه شد که نیم کیلو تو همین چند روز کم کردم و کلی با مامی واسم غصه خوردن، بعد از ظهری مامی رفته بود تو عکس های پارسالم همین موقع میگشت و همش بغض میکرد که وااااااااااااااااااای بچه م چقدر لاغر شده...

وااااااای که واسه این عکس هام ، مامی کلی فدام شد

و از اینکه این همه لاغر شدم دلش گرفت...

عکس های پارالم همین موقع ها

مامی کلی فدای بند بند دستهام شد...

( عموی مامی وقتی من رو واسه اولین بار دید، میگفت سوسیس کالباس منه) 

کوچولو یی های من( پارسال همین موقع)

مثل همیشه

میســـــــــــــــــی عمو یاقوت جوووووووونم 

عکس های پارسالم همین موقع


و اما امروز من

بعد از ظهرها وقتی از خواب پا میشم بعضی وقتها از مامی میخوام که شیر بده بخورم، میرم و روی تابم میشنم تا مامی واسم بیاره و با هر بار خوردنم هم مامی جونم کلی تشویقم کنه...

امروز وقتی رفتم روی تابم نشستم از مامی خواستم که شیر موز واسم بیاره و ببعی جونمم با خودم بردم روی تاب، یه کوچولو که خوردم فوری به ببعی عزیزمم تعارف کردم و بهش دادم بخوره و هی میگفتم به به به...

اینجا بود که مامی کلی عکس و فیلم گرفت

همین الان از خواب بیدار شدم

موهامم ژولی پولیه... 

میخوام شیرموز بخورم

ببعی جونم شما هم بخور، تنها تنها نمی خورم که!!!

میخوام شیرموز بخورم

میخوام شیرموز بخورم

امروز جمعه ست و بابایی هم خونه ست، واسه همین ظهری بعد از خوردن ناهارم که به زور دو سه قاشق بیشتر نخوردم با مامی و بابایی جونم رفتیم پارک و منم که عاشق الاکلنگم کلی کیف کردم با بابایی جـــــــــــــــــــــونم...

بابایی میگفت منم وقتی کوچولو بودم الاکلنگ رو از بقیه بیشتر دوست داشتم، مامی هم میگفت خب بلــــــــه دیگه دخمل لوس باباییشه دیگه...

بعد اومدیم خونه و من خوابیدم و اتفاقات بالا، تا اینکه غروب شد و خیلی دلگیر شد آخه فردا هم روز اربعینه و اصلا حال و هواش فرق میکنه...

مامی به بابایی گفت بریم بیرون که خونه طاقت نمیکنیم، اینجوری شد که رفتیم بیرون و وقتی بابایی یه کوچولو دور زد خوابم برد و وقتی برگشتیم خونه هم بیدار نشدم و همونجوری مامی گذاشت توی تختم بخوابم...

الان هم من خوابم و مامی هم که هنوز خوابش نمیاد، اومد تا خاطرات امروزم رو ثبت کنه... 

 

جدیدترین کلمات من

زنبور رو کاملا میشناسم و وقتی مامی یا بابایی جونم میگن زنبوره چی میگه؟؟؟

فوری میگم ووووووزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز...

 شتر رو کاملا میشناسم و وقتی عکسش رو میبینم میگم ... اتر... ( ش رو خوب نمیگم )

وقتی یه کار اشتباه میکنم، که مامی یا بابایی جونم رو ناراحت میکنم، فوری میگم بشید((یعنی ببخشید)) و یه بوس خوشگلم از لپشون میگیرم تا لبخندشون رو ببینم و ذوق کنم...



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : توپولی , لاغری , کاهش وزن , پارک , الاکلنگ , خواب , شیر موز ,
بازدید : 100
[ جمعه 21 آذر 1393 ] [ 10:25 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

دیروز حول و حوش ساعت 4 صبح بود که یهویی از خواب پا شدم و کلی گریه کردم و جیغ زدم وقتی مامی بغلم کرد متوجه شد که چقدر داغم و فوری بابایی جونم هم اومد بالای سرم و گفتش که جیگری بابا چی شده؟؟؟ مامی فورا بهم استامینوفن داد تا تبم بیاد پایین به جز تب اسهال هم شده بودم اصلا حالم خوب نبود خلاصه کلی مامی و بابایی جونم رو اذیت کردم و بعد خوابیدم تا اینکه بعد از ظهری با مامی جونم به دکتر رفتیم تا چکاپ بشم و در حین رفتن به دکتر بودیم که عمه اعظم جونم هم با مامی تماس گرفت و جویای حال من شد که مامی گفت واسش، که من مریض شدم و دارم می رم دکتر؛ خلاصه دکتر من و دید و گفتش که این خانم خوشگله رو من دیروز ندیدم، که مامی جونم یهویی یادش اومد و گفتش که دیروز نه پریروز که شما هم با دخترتون به پارک اومده بودین آتریسا جون هم اونجا بود احتمالا اونجا دیدین خلاصه آقای دکتر گوشهام رو نگاه کرد و گفتش که تازه داره شروع میشه که گوشهاش چرک کنه و واسم آنتی بیوتیک نوشت و چند تا داروی دیگه، شب شده بود و مامی جونم نمی خواست دایی امیرحسین جونم و اذیت کنه واسه همین گفتش که تا امروز صبح صبر کنیم بعد با دایی صحبت کنم؛ وااااااااااااااااااااای بدترین شبی بود که تا حالا من و مامی و بابایی جونم دیده بودیم دمای بدنم از 38/5 پایین نمی اومد و تا 39/3 هم بالا می رفت تا صبح مامان و بابای عزیزم بالا سرم بیدار بودن و بابایی هی من و تن شویه می کرد و مامی هم دمای بدنم رو می گرفت و شیر میداد تا بخورم بالاخره گذشت و صبح شد و مامی با دایی جون خودم تماس گرفت و دایی جونم هم گفتش که تا 48 ساعت آنتی بیوتیک مصرف نشه و هر 4 ساعت استامینوفن به خوشگل دایی داده بشه تا ببینم چی میشه اگه خدای نکرده تب آتریسا جون پایین نیمد ؛ اون وقت بهم خبر بدین تا بگم باید چیکار کنین مامی جونم هم همین کار رو کرد و الان از صبح دمای بدنم زیر 38 اومده و یه کوچولو بهتر شدم و نق زدنم هم کمتر شده، مامی و بابایی رو خیلی اذیت کردم، حتی بابایی جونم هم امروز به خاطر من سر کار نرفت؛ تازه دیروز مامی جونم هم روزه بود و من اینقدر اذیتش کردم، آخه مامی جونم واسه روزهای احیا نیت کرده بود که روزه بگیره و دیروز همش از خدا می خواست که خدا هیچ نی نی کوچولویی رو مریض نکنه همش به بابایی میگفتش که کاشکی خدا این تب و به من میداد تا آتریسای کوچولوی مامانی اینقدر اذیت نشه آخه ما نی نی ها خیلی حساسیم و طاقت مریضی رو نداریم؛ خدا جونم همه ی نی نی های مریض و زودی خوب کن آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 مریض شدم من

مریض شدن من

مریض شدن من

مریض شدن من

مریض شدن من

مریض شدن من

این عکس ها هم واسه دیروز بعد از ظهره که خیلی کلافه بودم و هیچی آرومم نمی کرد

این یکی هم واسه همین الانه که یه کوچولو بهترم و خوابیدم

 مریض شدن من

 مامی جونم میگه، جیگر طلای مامان نصف شده

 این هم آخرین پوزیشن من موقع خواب ( ساعت 7:17 )

مریش شدن من 



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : تب , اسهال , کلافگی , خواب ,
بازدید : 110
[ سه شنبه 31 تير 1393 ] [ 5:13 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

دیروز بعد از اینکه آمپول رو زدم خیلی خوابم گرفت و تقریبا تا ساعت 7 بعد از ظهر خوابیدم البته یکی دو بار هم تو خواب شیر خوردم وقتی بیدار شدم مامی واسم کته درست کرده بود و با ماست به من داد بخورم یه کوچولو خردم، تقریبا دو قاشق ولی اصلا میل نداشتم و مامی هم چون می دونست حالم بده اصلا اصرار نکرد

کته خوردن من

کته خوردن من

 کته خوردن من

دیشب بهتر از شب قبل بود، خوابیدم البته یه قرص بودش به اسم دمیترون که نصفش رو مامی باید به من می داد بخورم وقتی اون رو خوردم خیلی خوابم گرفت ولی مامی جونم حالش بد شده بود نیمه های شب بود که کلی بالا آورد و همش به بابایی می گفتش که آتریسا جون چقدر اذیت شده این چند روز حق داشته نق بزنهامروز صبح هم ساعت 10/30 بود که بیدار شدم و مامی سیب و هویج رو واسم پوره کرد و داد بخورم، همش رو خوردمالان هم یه نصفه دیگه از اون قرص دیشبی رو خوردم و روی پاهای بابایی جونم خوابیدم، دیشب هم یکی دو بار روی سرامیک ها رفتم و خوابیدم 

خوابیدم من

 



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : کته با ماست , قرص دمیترون , خواب ,
بازدید : 32
[ جمعه 26 ارديبهشت 1393 ] [ 12:16 AM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

بالاخره امروز یه کوچولو بهترم، این چند روزه هروقت از خواب بیدار میشدم همش گریه می کردم و جیغ می زدم مامانی و بابایی کلی نگران شده بودنواسه همین امروز وقتی بیدار شدم کلی شکلک واسه مامانی درآوردم تا دیگه نگران نباشنمامانی همش میگه تو این چند روزه زیادی لوست کردم هامنم هی خودم و بیشتر لوس می کنم

280 روزگی

280 روزگی

280 روزگی



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : خواب , بیداری , شکلک , لوس شدن , نگران ,
بازدید : 43
[ سه شنبه 08 بهمن 1392 ] [ 4:48 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

امروز با مامانی و بابایی جونم به حمام رفتم و من خوشحالم آخه خیلی خوش گذشت، همین الان از حمام اومدم بیرونمژهبغلچشمک

227 روزگی

بعد از حمام یه خواب خوب چقدر می چسبهخواب

227 روزگی



لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : حمام , خواب ,
بازدید : 31
[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 1:47 PM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()
:: تعداد صفحات : 2
1 2 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.