close
تبلیغات در اینترنت
هاپو
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers
happy valentine
 
امروز روز عشق، روز دوست داشتن... یه روز قشنگ مثل همه ی روزهای قشنگیه که خدای مهربووووون آفریده فقط یه تفاوت کوچولو داره، امروز حتما یادمون هست که به هم بگیم دوستت دارم.............
مامی جونم یه هدیه ی کوچولو مثل هر سال واسه بابایی جونم گرفته تا امشب با یه دور همی قشنگ به بابایی گلم هدیه کنه و خاطره ی امروز رو هم واسمون یادگاری کنه...
بابایی جونم دوستت داریم
بوس بوس
یادگاری ناناز مامی به بابایی
 
خیلی نازه...
دیروز جمعه بود و بابایی گلم خونه بود و من کلی ذوق داشتم...
بعد از خوردن ناهارم رفتیم بیرون تا یه چرخی بزنیم و از هوای خوب و مطبوع استفاده کنیم، مثل همیشه زودی خوابم برد و تازه بیدار شده بودم که یهویی بابایی جونم، گفتش که بریم کنار آب...
اومدیم پایین از ماشین که متوجه شدیم دو تا هاپو کوچولو همون نزدیکی ان، واااای که چقدر من ذوق کردم...
 
هاپوهای نانازی
 
اولش همش هاپو هاپو میکردم و یه کوچولو هم می ترسیدم...
ولی بعد با بابایی جونم یه کوچولو غذا دادیم بهشون و بعدش هم بابای کردیم...
 
مامی هم کلی عکس و فیلم از ما گرفت...
 
یه کوچولو ترسیدم..........
 
بابایی جونم داره غذا میده بخورن.........
 
منم غذا بدم بخورن!!!
 
مامی جونم بیا شما هم غذا بده بخورن!!!!!!!!!!!!
 
آخی نازی.........
 
خب ما میخوایم بریم دیگه... بابای


لینک ثابت

درباره : تصاویر آتریسا , خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : ولنتاین , دوست داشتن , هاپو , غذا , یادگاری ,
بازدید : 144
[ شنبه 25 بهمن 1393 ] [ 9:30 AM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()

اول از همه باید بگم که دلمون واسه همه ی دوستای وبم تنگ شده و ممنونم از اینکه این چند روزی که نبودیم هم؛ من و یادتون بود و واسم کامنت های خوشگل گذاشتین

دوستون دارم

بوووس

پریشب ساعت 12/30 دقیقه بود که رسیدیم خونه و من توی تخت خودم خوابیدم، مسافرت خیلی خوبی بود همه جوره خوش گذشت،

میسی بابایی میسی دایی جون جون مهربونم میسی مامان جونم میسی عمه سیما جونم


 

خاطرات این چند روز

وقتی رسیدیم به ایستگاه راه آهن؛ عمه سیما، عمه ی مهربون مامی جونم منتطر ما بود ؛ وقتی من رو دید بغلم کرد و کلی ذوق کرد و ماچ مالیم کرد وقتی رفتیم سوار ماشین بشیم خاطره جونم اونجا بود یک سالی بود که هم و ندیده بودیم وای که چقدر از دیدن من خوشحال شد و منم کلی واسش ذوق کردم و این چند روز هم کلی با هم بازی کردیم، خلاصه رفتیم خونه ی دایی امیرحسین جونم که با مامان جون منتظر رسیدن ما بودن و با دیدن همدیگه کلی خوشحالی کردیم و هم و بوسیدیم و تا نیمه های شب بیدار بودیم و حرف می زدیم و منم خودم و هی لوس تر می کردم

از همون روز که رسیدیم هوا یه کوچولو سرد شد و بارون هم می اومد بعد از ظهر که شد دایی امیرحسین گفتش که یه پارک خوشگل به اسم پارک آب و آتش هست که حتی تو این هوا هم می چسبه بریم واسه همین راه افتادیم و رفتیم، خیلی خیلی خوشگل بود، خیلی خوش گذشت

فردا شب ش هم رفتیم پارک لاله که به خونه دایی جونم خیلی نزدیک بود و اونجا چند تا پیشی توپول بودن که من با دیدن اونها کلی ذوق کردم و همش دلم می خواست باهاشون بازی کنم و بلند بلند داد می زدم و میگفتم میو.... میو....

دایی و بابایی می خواستن والیبال بازی کنن ولی از اونجاییکه من توپ خیلی دوست دارم نمیذاشتم و همش میخواستم که توپ و به سمت من بندازن تا اینکه خاطره جون من و برد سمت استخر تا بابایی و دایی بتونن یه کوچولو بازی کنن، اون شب هم خیلی خوش گذشت

فردای اون روز بابایی یه کار اداری داشت باید دنبال اون کارش می رفت ، دایی جونم هم رفت سر کار و من و مامی و مامان جون هم ساعت 10 بود که از خونه زدیم بیرون و واسه اولین بار من سوار مترو شدم و وقتی قطارش رو دیدم فوری گفتم کطار... چقدر مامی و مامان جون واسم ذوق کردن...


رفتیم کلی خرید کردیم رفتیم سه راه جمهوری که مخصوص ما نی نی هاست و کلی لباس و ساپورت و از همه مهمتر اولین بوتم رو از سپهسالار خریدیم و من همون جا پوشیدم به مامی میگفتم که بابای یعنی بیا بریم نمی خوام از پاهام درآرم آخه خیلی خوشم اومده بود

بعد از ظهر رفتیم خونه ی عمه سیما ( عمه ی مامی ) و شب هم اونجا موندیم و من و خاطره ی دوست داشتنی کلی با هم بازی کردیم و من حسابی کیف کردم

فردا صبح بود که هوا واسه اولین روز که ما اونجا بودیم آفتابی بود و هوای خوبی بود با بابایی و مامی جونم اومدیم بازار تا مامی خرید کنه ، رفتیم هفت تیر و واسه مامی یه پالتوی خوشگل خریدیم و بعدش هم بابایی دنبال یه کفش خوب واسه خودش بود که متاسفانه پیدا نکردیم و برگشتیم خونه عمه و کلی هم از غذاهای خوشمزه عمه خوردن مامی و بابایی؛ من که این چند روز خیلی واسه غذا خوردن اذیت کردم هیچی نمی خوردم ...


کلمات و حرفهای جدید من

اولین دو کلمه ای که گفتم تهران گفتم خونه دایی جونم بود که گفتم: بابایی بیا............

سبزی و نون و یخچال هم سه کلمه ای بود که همین که رسیدیم خونه عمه به زبون آوردم و مامان جونم کلی واسم ذوق کرد

واسه اولین بار گفتم کطار...... با دیدن قطار مترو یهویی گفتم ک... طار.......

 

هاپو رو میشناسم و هر وقت میبینم فوری میگم آپو..............

توی قطار خیلی گرم بود و هر وقت ایستگاه ها نگه می داشت بابایی پنجره رو کامل وا میکرد، یهویی یه مگس اومد تو و مامی به من نشونش داد و گفت مگس و منم فوری گفتم م... ا... س ....


جمعه شد و باید بر می گشتیم، دایی جونم سالاد ماکارونی خوشمزه درست کرد و واسه توی راه به مامی داد و چند تا هم نارنگی واسه من گذاشت( آخه من عاشق نارنگی پوست کندنم) با مامان جون و دایی اومدیم ایستگاه راه آهن و دایی و مامان جون تا پای قطار هم اومدن و وقتی که قطار میخواست راه بیفته کلی بوووووووس فرستادم و بابای کردم و مامان جونمم کلی واسم گریه کرد و اشک ریخت 

از تهران خوابیدم تا شاهرود هم بیدار نشدم ، مامی و بابایی خیلی راضی بودن که این بار با قطار مسافرت کردن؛ آخه من اصلا اذیت نشدم و کلی هم با بابایی بازی می کردم و کیف میکردم وسط های راه چند تا هاپو دیدم که کلی واسشون جیغ زدم اون ها رو کشوندم روبروی کوپه ی خودمون و مامی هم یه کوچولو غذا بهشون داد و اون ها هم خوردن و کیف کردن

از شیطونی های من مامی کلی عکس و فیلم گرفته که دیروز متوجه شد که رم دوربین باز نمیشه و کلی هم ناراحت شد و دیشب برد تا درستش کنن، اگه درست شه عکس هام و بعدا میذاره



لینک ثابت

درباره : خاطرات آتریسا ,
برچسب ها : مسافرت , پارک آب و آتش , پارک لاله , بوت , قطار , هاپو , مگس , سالاد ماکارونی ,
بازدید : 52
[ یکشنبه 18 آبان 1393 ] [ 10:47 AM ] [ نویسنده : آتریسا جون ] | نظرات ()



.: Weblog Themes By SlideTheme :.